فوکو یاما و مرد سبیل کلفت و پایان تاریخ

فوکو یاما و مرد سبیل کلفت و پایان تاریخ

برای پگاهینه (صبحانه) بیدار شدم. یخچال را باز کردم. دست به کره زدم تاریخش پایان یافته بود. دستی به کالباس زدم آن هم تاریخش پایان یافته بود. آنگونه که به دنبال چیز های دیگر بودم مرد سبیل کلفتی بر روی سطل ماست ترکی با عصبانیت به من نگاه کرد. شاید می خواست به من وانمود کند که تاریخ پایان یافته است و ما وارد دوران لیبرالیسم ناب (نئو لیبرالیسم) شده ایم. از نگاه نافذش گذر کردم و به چیز های دیگر درون یخچال نگاهی انداختم. ظاهرن تاریخ دیگر مواد خوراکی درون یخچال پایان نیافته بود. از لابلاي مواد خوراکی عبور کردم.
وشادان از پایان نیافتن تاریخ نیمی از مواد خوراکی ، دریافتم که نیمی از تاریخ هنوزپایان نیافته است. و لیبرالیسم ناب (نئو لیبرالیسم) نیز فقط نیمی از چهره خود را نشان داده است. چایم را خوردم و روز را با شادمانی ادامه دادم.
غنی مجیدی
فوریه 2009

تناقض

تناقض

به اطراف خود نگریست. چند تا مهاجر را دید. به آنها بد و بیراه گفت. از کنارشان گذشت و بر زمین تف کرد. به خانه رسید. اما فردا که از خواب بیدار شد ، ساکش را جمع و جور کرد. برای فرار از سرمای طولانی زمستان به هوای گرم نیاز داشت. به سوی فرودگاه روان گشت و   به دوبی پرواز نمود. آنگاه که به آنجا رسید، پوسته تنفرو تلخ کامی خود را از تن در آورد. مهربان شد. شادان بنظر می رسید و به همه لبخند زد.وتف کردن بر زمین یادش رفته بودم.

ژولای 2007

راننده تاکسی و عدالت اجتماعی

راننده تاکسی و عدالت اجتماعی

 برای انجام کاری راهی فرودگاه مهر آباد هستم. قدم زنان در خیابان هستم ناگهان راننده مسنی  که تاکسی خود را در خیابان پارک کرده می بینم. از او خواستم که مرا به فرود گاه برساند. هنگامی که بر صندلی آرام گرفتم. سیل ناله راننده مسن جاری شد و همچون دوستی چند ساله داستان زندگیش که بر دلش سنگینی می کرد برایم بازگو کرد.

من پیری 65 ساله ام.  سال ها پیش بر روی تریلی کار می کردم. با درآمد اندکی که حاصل کارم بود خانواده ای چهار نفری را نان می دادم. از کار کردن بر تریلی خسته شدم و رمق ادامه کار نداشتم و کار خود را عوض کردم. با وامی که گرفتم تاکسی خریدم و به کار کردن در شهر مشغول شدم. این روز ها که کار و درامد بسیار بد شده است و من نیز پیر و فرتوت هستم دیگر از پس هزینه ها بر نمایم. پسر بزرگم بیکار است و دپیلم رفوزه ای است و رو بمن کرد و گفت تو خود می دانی که این روز ها برای پاک کردن پنجره بایستی دیپلم داشته داشتی . وای به حال اینکه دپیلم رفوزه ای هم باشی. دخترم که در دانشگاه درس می خواند روزها در خانه مردم کلفتی می کند. و بدتر از آن من امروز پول نداشتم که کرایه او را برای رفتن به دانشگاه بدهم. اشک از چشمانش سرازیر شد. دستی به داشبورد برد و چند قوطی خالی دارو بمن نشان داد. گفت اقا نگاه کن این داروی قلب برای زنم است که پارسال سکته قلبی کرد و قیمت دارویش ما هانه 20000 تومان است و دو ماه است که من پول کافی ندارم که آنرا بخرم. از او پرسیدم مگر این دارو ها جز لیست بیمه نیست گفت نه آغا بیمه حاضر نیست انرا بپردازد و جز لیست داروهای بیمه شده نیست. زنم به دلیل بی دارویی حالش این روز ها خوب نیست. باز گریه را سر داد و اشکش سرازیر گشت. از من پرسید لهجه داری. کجایی هستی؟ گفتم از جنوب ایران می ایم. تعارفی کرد. گفت اگر جایی نداری می تونی میهمان ما باشی. گفتم ممنونم. از خواهرش تعریف کرد که با چهار تا بچه اش بسختی زندگی را سپری می کند. شوهرش چند سال پیش سکته کرد و او را تنها گذاشت. او خونه مردم را جارو می کند و چون درامدش هزینه را نمی پوشاند ماهیانه 40000 تو مان از کمیته امام می گیرد ولی این پول هم کفاف زندگیشان نمی دهد.

براهمان  ادامه دادیم. ناگهان بیاد داستان مهاجرتشان با پدرش افتاد. گفت که پدرم کشاورز بود و به دلیل خشکسالی و نیز آنکه صاحب زمین نبود. تصمیم به مهاجرت به تهران گرفت. ما خانوده ای 10 نفره بودیم. در شاه عبدالعظیم ساکن شدیم. پدرم در نانوایی مشغول بکار شد. کار بسیار سختی داشت و روزی دوازده ساعت کار می کرد. شب ها ما بچه ها بابای خود را نمی دیدیم چون دیر به خانه میآمد. من با برادرهام در گرد و خاک های کوچه بازی می کردیم. مادرم هم برایمان روز و شب لباس می دوخت. یکباره با مکثی گفت دنیا با فقیرا نمی سازه و جهندم ما در همین دنیاست. و ما دوزخیان روی زمینیم.

ناگهان بیاد آمارتیا سن افتادم و ذهنم به دنیای دیگری متوجه شد. سن بر روی توانمند سازی نداران و نقش دولت و ن.ج.او ها در تقویت توانمندی آنان تاکید داشت. اما در ایران نه دولت در تقویت توانمند سازی نداران دست دارد و تازه نداران را نیز به خودی و غیر خودی تقسیم کرده است.و ان.ج.او ها نیز با مشکلات مالی و موانع سیاسی در صورت داشتن گرایشی مستقل رو برو هستند.

به خودم آمدم و به اندکی عذر خواهی ذهن پریشان خود را جمع و جور کردم و دوباره به گپ هایش گوش فرا دادم. از من پرسید آغا نظرت چیست. آیا ما نداران در جهندم نیستیم. گفتم شاید. گفت چرا شاید. اغا مگه می ترسی که رک پاسخ بدی. گفتم نه. و سکوت کردم. یاد توصیه دوستم افتادم که می گفت حواست باشه جو امنیتی است و از ما بهتران این روز ها از راننده تاکسی ها هم استفاده می کنند تا از اطلاعات خیابانی و آنچه در شهر می گزرد با خبر باشند. ترسی وجودم را فرا گرفته بود. به راننده تاکسی نگاهی کردم از سر و روش بوی هیچی جز فقر نمی بارید و براستی مهر دوزخیان روی زمین بر پیشانی داشت.

پیر مرد به سخنانش ادامه داد. گفت میگن درآمد نفتی دولت بالاست ولی ما که چیزی از آن ندیدیم. راستی این پولا خرج چی میشه. گفتم نمی دونم. گفت شاید از ما بهتران خرج خودی ها می کنند. چند صباحی برای رسیدن به فرود گاه مانده بود. رو بمن کرد و گفت آغا این بی انصافی نیست که من بعد از سالها در تهران زندگی کردن هنوز اجاره نشینم . اونم تو شاه عبدالعظیم کرایه خونه ما 300000 تومان است. اونم تو ناحیه ای که نمی تونیم از آلودگی هوا نفس بکشیم و از بسیاری امکانات اولیه زندگی محرومیم. گفتم حق با توست. ناگهان سکوتی بین ما بر قرار شد. و سر خود را بلند کردم دیدم به فرودگاه رسیده ایم. کرایه اش را پرداختم.  هنگام خداحافظی زیر چشمکی چهره تکیده اش را به حافظه خود فرستادم. و روز را با تلخی ادامه دادم.

تهران – جولای 2009

رقابت تا پایان عمر

 

رقابت تا پایان عمر

در ایستگاه قطار منتظرم. ناگهان آقایی از نوع خودم[1] اما چند سالی بزرگتر از من ، با چشمان نافذ ش به من نگاهی می اندازد. در جستجوی چیزی بود و شاید هم در پی مقایسه خود با جانوری از نوع خود. به چهره ام که نگاه  کرد سریع از خطوط آن رد شد. چیزی برای قیاس نیافت. شاید هم حس کرد با تکیده چهره اش و اندک سرحالی  چهره من نبرد را نیاغازیده، باخته بود . با سرعت چشما نش بر دیگر اندامم دوخت .چون قدم را کوتاهتر دید برق خو شحالی درچشمانش درخشیدن گرفت. اما به پالتو و شالم که نگاه کرد آن را بهتر از پالتو وشال خود یافت غمگینی را در چشمانش  دریافتم. ولی او ندانست که لباس های من عمری چند ساله دارند و جایی برای مقایسه وجود ندارد. پس از آن به گوشه ای از ایستگاه قطار خزید و با ردیگر به زعم خود بازی را به جانوری از نوع خود باخته بود. و در انتظار رقابتی دیگر و بازگشت اعتماد بنفس سفر خود را ادامه داد.

[1] از نژاد من

پوپولیسم

پوپولیسم

گرایش پوپولیستی همواره در کشور های مختلف وجود داشته است و این گرایش همواره با پیدایش بحران های اقتصادی و سیاسی و نیز خلا ناشی از تحولات ساختاری اقتصادی و سیاسی در سطح جهان شدت گرفته است. در آلمان قبل از جنگ جهانی دوم ، وجود بحران اقتصادی و فقدان برنامه عملی سیاسی و اقتصادی احزاب سیاسی در حل بحران موجب پیدایش نازیسم که تبلیغات انتخاباتی خود را بر اساس شعار های پوپولیستی قرار داده بود ، گردید. فروپاشی بلوک شرق و پایان جنگ سرد موجب هژمونی یکسویه ایالات متحده آمریکا گردید. ایدئولوژی نئولیبرالیسم در عرصه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و فرهنگی سلطه خود را بر جهان بگستراند. اما از اواخر دهه نود و نیز در دهه دوهزار ما شاهد بحران های سیکلی مکرر در سیستم نوین سرمایه داری بوده ایم. از آنجاییکه بحران های اقتصادی ساختاری هستند بنابراین حل آنها نیز مستلزم تغییرات ساختاری سیستمی می باشد.
اما امروزه به دلیل پیچیدگی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ناشی از سلطه ایدئولوژی نئولیبرال در نظام سرمایه داری نوین توان وعزمی بنیادین از سوی احزاب سیاسی از چپ گرفته تا راست برای تغییرات ساختاری وجود ندارد. به گمان من تغییرات ساختاری، مستلزم پیروزی احزاب چپ در پاره ای از کشورهای پیشرفته و رفرم های مکرر و همزمان توسط این احزاب در این کشور ها می باشد. وجود همزمانی احزاب چپ در چند کشور موجب توانمندی در اجرای سیاست های اقتصادی گردیده و توان مقابله با سلطه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نئولیبرالیسم را میسرمی سازد. نئولیبرالیسم با برخورداری از قدرت در نهاد های سیاسی، اقتصادی وفرهنگی، و نیز توانمندی وسایل ارتباط جمعی خود ذهن همگان را یا با مصرف گرایی شدید تخدیر آمیز تسخیر و یا با ایجاد ترس، جنگ و بحران های متوالی ایده ناتوانی و بی تفاوتی را در میان همگان گسترش داده است. از سوی دیگر با باز تولید گفتمان های مختلف و گاه میان تهی و نیز برنامه های عامیانه و پوپولیستی دروسایل ارتباط جمعی و تقلیل گرایی فرهنگی، همگان را با تلقین آزادی فردی مجازی مشغول نموده است. بنا براین ناتوانی و فقدان عزمی راسخ درایجاد تغییرات ساختاری زمینه را برای احزاب وافراد پوپولیست را فراهم کرده است. ما امروزه ما شاهد رشد احزاب پوپولیستی ونیز وجود افراد پوپولیست در راس احزاب سنتی در جهان و خاصه در کشور های اروپایی و ایالات متحده امریکا هستیم.

خستگی خانه

خستگی خانه

از خانه نشینی خسته شده ، بر می خیزد و در اتاق كوچك چند متری خود قدمی می زند. نا گهان از میان پنجره انسانی را که در وسط میدان محله ایستاده، مشاهده می کند. آنگونه که می نماید، وی با زل زدن به نقطه خاصی با خود گپ می زند. در کنارش کیسه سفیدی پر از وسایل کهنه و فرسوده قرار دارد. شاید تنها دار و ندار او باشد. این روز ها دولت رفاه بیماران روانی را از تیمارستان ها رها کرده و این بیماران که دار و ندارشان کیسه ای بیش نیست جا و مکانی برای زندگی ندارند. شاید این مرد نیز از قماش رها شد گان دولت رفاه باشد. در بحث رها شدگی، دولت یا نگاه فوکویی دارد و یا اینکه دولت رفاه به کسری بودجه دچار و یا اینکه راه سوم گدینزی میل به سر در آوردن از راه آمریکایی دارد.
مرد سبزه رو و بیشتر به مهاجران خاورمیانه ای می ماند. ساعت دو بعد از ظهر است و او هم چنان در جای خود خشکش زده است. هر کس از کنار او می گذرد نگاهی به او انداخته که شاید ترحم آمیز و شاید هم کسانی برای تعادل ناتعادلی جسمی و روانی خود نگاه تنفر آمیزی به او می اندازند. دراین میان پیر زنی با دستمالی در دست و لچکی بر سر به وی نزدیک می شود. پس از گفتگوی کوتاهی که از تکان خوردن لبها یشان می توان حدس زد، او را همراه خود می برد. تا شاید جای گرمی را برای او بیابد.
یکشنبه 28 ژانویه 2001

مرد تنها

مرد تنها

برگ های زردرنگ پاییزی زمین را پوشانده اند. و روشنایی نیم بند روزانه به سختی ابراز وجود می کند. سکوتی غمبار مرکز کوچک محله را فرا گرفته است. در گوشه ای از مرکز خرید محله ام پیرمردی فرتوت با کیسه ای پر از قوطی های نوشابه بر نیمکتی نشسته است. خسته و کوفته بنظر می رسد. همین که از کنار او رد می شوم، نگاهی به من می اندازد و زیر لب چیزی زمزمه می کند. به او اهمیت نمی دهم. هنوز چندان از او فاصله نگرفته که با صدای بلند خود مرا مخاطب قرار می دهد. آرام آرام به طرف او بر می گردم. عصریکشنبه است و من حوصله هیچی حتی یک گفتگوی ساده را ندارم. از لحنش در میابم که این مرد  خوش قلب است.  در حین گفتگو با من می خندد. از وی می پرسم چرا می خندی؟ جواب میدهد که من به وضع خود می خندم. از سر و وضعی که دارد دلم بدرد می آید. او اسرار دلش را برایم باز می کند.  می گوید اصلن فنلاندی ست و از سی سالگی الکلی شده است. و الان نمی تواند الکل را از خود براند و الکل مثل شبح مدام او را در هر کوی و برزنی دنبال می کند. از وی می پرسم چاره چیست. به سختی جوابم را می دهد و سر خود را پایین انداخته و بفکر فرو می رود. در افکار خویش تابلو شکسته پدرش که در گوشه ای از اتاق نمورشان آویزان است، به یاد می آورد. وتصویرتکیده مادرش که بار سنگین زندگی را به تنهایی به دوش کشیده است در برابر خود مجسم می بیند. پس از سکوتی سهمگین  با وی ابرازهمدردی کرده وبه وی می گویم فکر نمی کنی که اگر به وطن خود بازگردی، شاید از شر الکل رهایی یابی. با لحنی سوزان می گوید شاید؟ به او کمک مختصری کرده و با او خدافظی می کنم.

اکتبر2000

رستوران نو گشوده

 

رستوران نو گشوده

درشهرکولچستر به گشت و گذار مشغول بودم. ناگهان به یاد دوستی افتاده و با خود گفتم سری به او بزنم. آنگاه که به محل کاراو وارد شدم، وقت نهار داشت. با اندکی گفتگو مرا قانع کرد که با او به رستوران نوگشوده هندی بروم. اما به من گوشزد کرد که اگر از غذا خبری نشد تعجب نکن. وی ادامه داد که شوهر دوست هندی ام ملایی هندو از لندن دعوت کرده که برای رستوران نوگشوده دعای خیروبرکت بخواند. قدم زنان به سوی رستوران راه افتادیم. تا اینکه به رستوران که چند دقیقه ای از محل کار او فاصله داشت، رسیدیم. سلانه سلانه با عبور ازمیان سنگلاخ ها وارد رستوران تازه تاسیس شدیم. کارگری انگلیسی در قسمت پایین رستوران به رنگ زنی مشغول بود. گویی رستوران بر طبق زمان پیش بینی شده تکمیل نگردیده بود. وارد طبقه دوم رستوران که شدیم من و دوستم برای ادای احترام به جمع به رسم هندوها دستها را بر سینه گذاشته و نمسته (سلام هندی) گفتیم وسپس به گوشه ای خزیدیم. ملای هندو که دستاری بر سر داشت  کتابی را پیش روی خود گرفته بود. با صدای آهنگینی عبارتی را بی وقفه و با سرعتی زیاد می خواند. انواع ظرف ها که پر از گل و ادویه جات بودند در محل نیایش قرار داشتند.  ملا به صاحب رستوران و یا زنش فرمان می داد که فلان گل را برداشته ودر فلان ظرف بگذارید و یا آب را با دست از فلان ظرف بر داشته و به صورت خود بکشید. ادویه جات را در هوا پخش کنید. هم زمان فرمان تکرار دعا را صادر می کرد. جمع هر کدام مهر زیبای هندویی بر پیشانی داشتند. سفربسیارجالبی در گذر زمان در گوشه ای از جهان مغشوش مدرن بود. و من محو زیبایی سفر و خلوص جمع حاضر در رستوران نو گشوده. از قرار معلوم کتابی که در دست ملای هندو بود و از روی آن متنی مذهبی خوانده می شد، به زبان سانسکریت بود. حتا جمع نپالی که خود به زبان هندی آگاه بودند، از گفته های ملای هندو چیزی نمی فهمیدند و فقط به رسم عادت سر خود را تکان می دادند. جالب تر اینکه ملای هندو ظاهرن به جهانی شدن و دهکده کوچک جهان نیز اعتقاد داشت و هر از گاهی واژه هایی مانند آل رایت ، پلیز ، یس[1] و ….. را در میان استراحت کوتاهی که از خواندن مزامیر هندی می یافت بر زبان جاری می کرد. دو واژه دیگر دراین میان جلب توجه من کرد. یکی  واژه خلاص بود ودیگری واژه جواب. در اینکه این واژگان اصلن سانسکریت اند یا فارسی یا عربی اند شگفت زده واندکی به این موضوع فکر کردم. کمی حواسم پرت شد. اما یکباره به مجلس وخلوص جمع بازگشتم. مراسم نیایش به درازا کشید واز نهار خبری نبود. همگی از فرط خستگی و گرسنگی خمیازه می کشیدند. با چشمکی به دوستم حالی کردم که خسته ام و گرسنه. با شکم گرسنه از رستوران نو گشوده خارج شدیم. و به دلیل گرسنگی به مک دونالد پناه بردیم. اما از اینکه این بار هم دچار مک دو نالیزیشن[2] فرهنگی شده باشیم، ترس وجودمان را فرا گرفت.

ژولای2002

[1] این واژه ها در انگلیسی به معنای درسته، لطفن، بله هستند

[2] Mac-Donalization

تنستا

گذری به تنستا

از اتوبوس پیاده شده و به طرف میدان محله تنستا راه افتادم. در راه به خانمی آفریقایی بر خوردم که از کفش هایش صدای جیر و جیر می آمد. سرم را برگرداندم به کفشش نگاهی کردم. به نظر می رسید اندازه کفش هاش شماره ای بزرگترازاندازه  پاهایش بودند و عقب جلو رفتن کفش هایش  صدای جیرو جیر را موجب می شد. از مرکزمحله تنستا گذشتم. دنیای بسیار جالبی بود و ظاهرن وارد دنیای جدیدی شده بودم و مثل اینکه نسبیت فرهنگی در اینجا پذیرفته شده بود. شباهتی به سوئد نداشت.
زنی به سبک وهابی ها تمام بدن خود را پوشانده بود و فقط چشمایش پیدا بود. آنورترمردی با ریش بلند لباس عربی (دشداشه) بر تن داشت. در داروخانه سومالیایی کلاه زیبایی برسرداشته و ریش حنایی خوش رنگی را با خود یدک می کشید. کمی آنورتر کودکانی خارجی تباربازی می کردند. دو تن از مردان بنگالی از کنار داروخانه گذشتند و ظاهرن به مشورت در مورد آلودگی هوای کره زمین و تاثیر آن بر باران های موسمی در بنگلادش مشغول بودند. مبلمان مغازه روبرویی بسیار بزرگ و به مبل های دوران پادشاهی هارون رشید شبیه بود. به فروشگاه لیدل وارد شدمه و لیدل اینجا بسیار خالی تراز مغازه های مشابه در دیگر جا های شهر بود. دو قوطی ماهی تون خریدم. فروشنده فروشگاه با بی میلی قوطی های ماهی را به سویم پرتاب کرد. به راهم ادمه دادم به کافه ای که نیمه خاموش و نیمه تاریک بود نگاهی انداختم. پر از آدم های نیمه مست بود. به میدان محله باز گشتم. میوه و سبزی جات وسط محله ارزان تر از دیگر نقاط شهر بود. میوه ای خریدم و به طرف ایستگاه اتوبوس روان گشتم.

اکتبر 2007