آزمایشگاه زندگی

شب را خوب نخوابیده بود و برای آزمایش خون وارد آزمایشگاه بیمارستان شد. به دستشویی رفت و خود را در آینه دید. موهای ژولیده اش قصد فرار داشتند. دستی به سر خود کشید و شماره ای را با بی میلی از خاستگاه  شمارگان بیرون کشید و بر صندلی که شاید صدها انسان پیش از او بر آن  نشسته بودند ، قرار گرفت. صندلی زمخت براستخوان هایش با تک ضربه های آرام همچون سمفونی 448  ” سوناتا برای دو پیانو”موتسارت می کوبید. صندلی خود را عوض کرد اما بنظرش رسید همه صندلی ها بد عنق اند و براستخوان ها می کوبند. بر صندلی قرار گرفت و در آرزوی خو کردن با صندلی بود که چشمش به مهاجری افریقایی تبار افتاد که بیشتر به اریتره ایی می مانست. گویی در افکارش جنگ های دوران چریکیش با ارتش اتیوپی می چرخید و زیر لب با خود زمزمه می کرد و گاه به اطراف خود می نگریست. ناگهان ناله ای کرد  و از درد به خود  پیچید.

هیچ کس از منتظران کم حوصله آزمایش به وی توجهی نکردند تا اینکه بعد ازچند دقیقه مهاجری که در گوشه اتاق انتظار آزمایشگاه خزیده بود از جای خود بلند شد و به سوی وی رفت. با وی گفتگو کرد و از حال او پرسید و او جواب داد که دردی شدید در شکم احساس می کند. آن مرد به وی گفت که به پزشک مراجعه کند. و وی پاسخ داد که این درد ناشی از گلوله های دوران جنگ چریکی اش در جنگ با اتیوپی ست و نمی شود کاریش گرد زیرا به جای حساس بدنش فرو رفته است. پس از خوش و بش بین این دو، مرد افریقایی تبار، از وی پرسید کجایی هستی. وی پاسخ داد عراقی ام. مرد عراقی سفره دل خود را باز کرد . وی با صدای بلند گفت که در جنگ ایران وعراق یکی از چشمانش را از دست داده  و داستان نبرد را در خندق های نمور اطراف هویزه را برایش تعریف کرد. وادامه داد که چشمش را بر اثر خمپاره پرتاب شده از سوی ایرانیها از دست داده است. وسپس گفت  جنگ ناعادلانه و غیر انسانی است اما در جنگ به کسی حلوا نمی دهند. یا می میری و یا زخمی می شوی و من چشم خود را از دست دادم. وی پس از کمک به مرد افریقایی تبار به جای خود بازگشت وبرصندلی لجوج و سفتی که از بی حوصله گی رنج می برد، قرار گرفت.

در گوشه ای دیگر پیرمردی ناتوان که بیشتر به امریکای لاتینی ها می مانست بر صندلی بد عنقی نشسته و درحال چرت زدن بود. کنجکاو وی شد و به خطوط موازی صورتش نگریست. بعد از اندکی کنجکاوی لیوان آبی را برداشت و به سوی وی روان شد. در کنارش نشست. بوی عرق می داد. به نظر می رسید که چند روزی ست که دوش نگرفته است. بوی عرق را به کناری زد و لیوان آب را جلو برد و سعی کرد که به وی آب بدهد. پیرمرد خمارآلود سر خود را برگردانید و از وی تشکر کرد.  ودر این حین  گفتگو را آغاز کرد. از جوانی خود و مبارزه در شیلی بر علیه رژیم پینوشه تعریف کرد. ناگهان سرش گیج رفت وداشت از صندلی می افتاد.  درحین چرت زدن لرزش دستهایش شاید نشانگر کابوس های زندان درشیلی بود. رو به وی کرد و پرسید آیا می خواهی ترا از اینجا بیرون برده و پیش  دکتر ببرم. پیر مرد پاسخ داد که: گیجی من از اضطراب های شبانه دوران زندان در دالان های زندان “ویلا گریمالدی” است . با اینکه دکتر  انواع دارو برایم تجویز کرده اما کماکان سال هاست که اضطراب شدید  وگیجی از سرم دست بردار نیست. کاریش هم نمیشه کرد.

 دلش به حال وی سوخت و به یاد دوستانش که در سیاه چال ها زجر کشیدند و بعد به چوبه دار آویخته شدند افتاد. رعشه بر اندامش افتاد و دوران زندگی مخفی خودرا که فقط  به خاطردگرگونه اندیشیدن  بود  بیاد آورد. ترس و اضطرابی که از مرز صد می گذشت وجودش را فرا گرفت. در این میان به خود گفت که من هنوز گاه که غریبه ای نگاهی عمیق و طولانی به من می اندازد. اضطراب تعقیب دوباره بسراغم می آید. و بسرعت سعی می کنم از تیرس وی پنهان گردم . دیری نپایید که داستان  فرار خود و نشستن در قایق کوچک چوبی که شبانه بر اثر طوفان سهمیگین در خلیج فارس به قعر دریا می رفت بخاطر آورد. هر ثانیه آن شب تاریک طوفانی به سال ها می مانست و درهرثانیه گاه  می مرد وگاه زنده می شد. سر خود را بسوی درخت سپیداری که از پنجره آزمایشگاه دیده می شد، چرخاند. ناگهان  بار سنگین دوران وحشت و جولان هیولاهای مومن  در خیابان های شهر را در هوای مطبوع استکهلم را با تلخی در ذهن خود مرور کرد. از میان برگ های درخت سپیدار زنی  خرامان در خیابان راه می رفت،  از خرامان راه رفتن و آرامش گام های آن زن آرامشی صد چندان یافت وذهن مرورگر خود را رها نمود.

سرانجام نوبت آزمایش وی رسید و بعد از آزمایش با سرگشتگی از آزمایشگاه خارج گشت ودرخیابانی اندک شلوغ به طرف راست پیچید و به راه خود ادامه داد. به یاد دوران جوانی خود افتاد که وقتی با اتوبوس درراه شیراز که گاه مسافران صلواتی از ترس پیچ و خم های جاده بشدت پر پیچ و خم سر می دادند و چند دقیقه بعد از آن راننده ترانه خوش بحال مستان سوسن را می گذاشت و مردم پیچ های جاده را فراموش می کردند و عده ای عرق سگی خود را از کیفشان بیرون می کشیدند و می را سر داده و با خواندن ای تیکه ای  از آواز سوسن که ” دنیا که جای امن و آرام نیست، پناهی جز می و جام نیست”  از جهان ناامن با سرمستی فرار می کردند. وهنگامی که به شیراز می رسید درختان کاج وعطر بهار نارنج ترس کتل های جاده شیراز-بوشهر را از تن وی ریخته و سرمست به خوابگاه خود روان می گشت.این خاطرات قدیمی و زیبا سرگشتگی ذهن اورا در فضای استکهلم پرتاب کرد و پس از اندی اضطرابش دود شد بی آنکه که هوا را آلوده کند!

  در طول راه به افریقایی دیگر برخورد که بنظر می آمد ازجنگ سالاران کنگو فرار کرده و لحاف نو و جهانی شده آیکیا بر دوش می کشید. به آنطرف خیابان نگاه می کرد که ناگهان مردی تنومند به وی تنه زد. تعادل خود را از دست داد و با عصبانیت از وی پرسید مگر کوری که من را نمی بینی و راهت را کج نمی کنی. آن مرد که زبان سوئدی با گویش عربی صحبت می کرد فورا طلبکارانه به وی غره رفت. واکنش وی اضطرابش را زنده نمود وبا وجود ترس تلاش نمود وی را آرام نماید و به وی گفت می بخشید و با مهارتی که از برادر بزرگش آموخته بود مرد عرب تبار را آرام کرد. مرد عرب تبار پس از آن از وی آدرسی پرسید. ُسعی کرد به وی کمک نماید و در طول راه مردعرب تبار از قصه های دیرین خود در جنگ داخلی لبنان تعریف کرد. وی گفت که وی مسیحی مارونی و در دوران جنگ داخلی لبنان افسر ارتش بوده  وهمراه گروه  فالانژیست های لبنان علیه دیگرلبنانی ها سال ها جنگیده است. در حین گفتگواز تلف کردن عمر خود در جنگی عبث آهی کشید واز عصبانیت لگد محکمی بر زمین کوبیده و صورتش سرخ گون گشت وبلافاصله  از اضطراب ناشی از دوران جنگ گفت. و قوطی قرص های چندگانه خود را از جیبش بیرون کشید و به وی نشان داد. پس از راهنمایی او به آدرس مورد نظرش ، وی را در خیابانی شلوغ رها کرده و با طنین آهنگ فیروز به راه خود ادامه داد.

 ناگهان سروصدای چند مرد افریقایی تبارکه در بیرون مترونشسته وقوطی های آبجو را سرمی کشیدند نظرش را جلب نمود از کنار آنان رد شد بی آنکه به فلسفه و راز رابطه قوطی های آبجو وسرکشیدن آن بیاندیشد برسرعت گام های مست خود افزود. به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد و سوار اتوبوس گشت . کنجکاو مرد سامی تباری ( این مردمان پیش از سوئدیان سفید در این سرزمین می زیستند) که در کنارش نشسته بود شد و از وی پرسید شما را با استکهلم چه کار؟ مرد سامی توضیح داد که دامداری گوزن جز فرهنگ ماست اما ادعای مالکیت شهرداری شمال سوئد  برزمینم وراه افتادن شرکت تولید باتری لیتیم درآن  ورشکسته شده وبه استکهلم آواره شده وبه دنبال یافتن کاری هستم.

 بعد از گفتگو با مرد سامی تبار از اتوبوس پیاده شد. چهره پیرزن فرتوتی در آنطرف خیابان نظرش را جلب نمود. پیرزن  با عصایی فرسوده  لنگان وار بار زندگی را به دوش می کشید . گویی که ساختن دولت رفاه، وی واستخوان هایش را در هم کوبیده بود . در این میان بیاد سالمندان سوئدی افتاد که در ایام دانشجویی خود درتابستان های دوربه آنان کمک کرده بود.  سالمندی سوئدی را بیاد آورد که برای مقابله با فاشسیسم در اسپانیا در کنار مبارزان اسپانیایی جنگیده و یک پای خود را در جنگ داخلی اسپانیا از دست داده وعده زیادی از دوستان سوئدی اش در نبرد علیه فاشیسم  کشته شده بودند . پیرمرد می گفت که پس از شکست مبارزان درجنگ داخلی اسپانیا در نبردی دیگری برای ساختن سوئد و پیشبرد شکل گیری دولت رفاه به سوئد بازگشته و درمدرنیزه کردن راه آهن سوئد شرکت کرده بود.

از اتوبوس پیاده شد و ازرنگارنگی و تنوع انسان ها درمسیرخود لذت برد و به فروشگاه هفت-یازده وارد شد و روزنامه ای خرید.  به سر تیتر روزنامه که نگاه کرد مقاله بلند بالایی در مورد افزایش میزان تیراندازی در سوئد و افزایش گروه های خلافکار در شهر های سوئد فکرش را به خود مشغول کرد. اما بی آنکه به ریشه های  عضو گیری جوانان مهاجر در گروه های خلافکار، محله های جدا افتاده از تحولات دیگر نقاط شهرو نیز نا ادغامی فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی آنان بیندیشد، روزنامه را به کناری زد و به سوی رستورانی ایرانی رفت تا بیاد گذشته کوبیده ایرانی و دوغ مستی آور را در دل استکهلم نوش جان کند.

30 جولای 2023

غنی مجیدی    

Published by

Unknown's avatar

economistconsult

Lecturer in Södertörn University (Stockholm) PhD Economics from Essex University United Kingdom. Specialized in Public Economics, global political economy, development Economics (Specially Middle East), Pension system and Financial Economics. Master degree in Economics from Stockholm University. Master degree in Financial Economics from Essex (UK). Thaught in UK, Malaysia, Tehran, Sweden. Languages: Persian (Mother tongue), English, Swedish, Arabic

Leave a comment