از خواب بیدار شد. بسیار خوشحال به نظر می رسید. از اینکه موفق شده و کار خوبی در شرکت اریکسون[1] یافته بود دو چندان راضی بود. به خود گفت چه خوب که درسم را با موفقیت تمام کردم. اکنون هم در آمد خوبی دارم وهم موقعیت اجتماعی ام در میان دوستا نم و از همه مهمتر در میان سوئدی ها بهتراز گذشته است. پگاهینه (صبحانه) را که خورد دوش گرفت، لباس پوشید و از خانه خارج شد و به سوی ایستگاه قطار روان شد. منتظر قطار ایستاد. قطار سر رسید. در که باز شد وارد کوپه قطار شد. سوئد هایی که وارد قطار می شدند با نگاهی زیر چشمی به او مشکوک وار از کنارش رد می شدند ودر کنار او نمی نشستند. براش سئوالی پیش آمد اما چون خستگی پگاه را داشت براه خود با قطار ادامه داد. به محل کارش که وارد شد مثل همیشه با لبخندی به همکاران سوئدی اش ، سلام کرد. همکارانش با سر تکان دادن از کنارش گذشتند. دو باره سئوالی مثل برق از خاطرش گشت. ناراحت نشد اما به این فکر کرد که سال های سال است هنگامی که من و دوستاندر مورد جذب شدگی و تطبیق یافتن در سوئد گفتگو می کنیم، از از جذب شدن مان در جامعه نو مباهات کرده و دیگرمهاجران را ملامت می کنیم که برای جذب شدن در جامعه نو تلاشی ننموده اند. اما ظاهرن بنظر می آید که رفتار سوئد ی ها با جذب شده گان و جذب ناشده گان هیچ فرقی ندارد. وقتی به خانه بر گشت احساس عشق و تنفر به مردم و جامعه نو بهش دست داد. چون ذهنیت سیاسی داشت و سال ها پیش کتابی در باره رابطه استعمار گر و استعمار شونده خوانده بود. حس کرد عشق و تنفرش به مردم و جامعه نو بسیار شبیه آن رابطه است. و بیاد آورد آمد که در آن کتاب نوشته شده بود: وقتی نیروهای استعمارگر از کشورهای زیر سلطه بیرون رفتند مردم مستعمرات سابق و نیز رهبرانشان آرزوی شبی گذراندن در سرزمین های سفیدان را داشتند. و حتا با داشتن تنفراز استعمار کنندگان سابق، اگر توریست سفیدی که برای آفتاب گرفتن به کشور شان می آمد ودر حین خریدن غذا از رستوران شان یا در حین عبور در خیابان به آنان سلام می کرد با نیشگونی باز ولی با احساس تحقیر لبخند می زدند.
سالها پیش از دوستی که از زندان رهایی یافته شنیده بود که زمانی که در زندان شستشوی مغزی می شد و بازجو قصد داشت بر افکار او مسلط شود و شخصیتش را عوض کند. مدام رابطه اش با بازجو میان عشق و تنفر نوسان داشت. او می گفت وقتی شب ها مرا از خواب بیدار می کردند و یا چند روزمتوالی مرا بیدار نگه می داشتند و یا مرا شکنجه می کردند و سئوال های تکراری مثل پتک به سرم می کو بید و یا گاه از غذا خوردن محروم می شدم از بازجو تنفر پیدا می کردم. ولی روز بعد همین بازجو مهر بان می شد و به من اجازه می داد در هوای آزاد نفس بکشم و یا دستور سرو غذاهای خو شمزه به من می داد فکر می کردم بازجو چقدر مهربان است. به وی علاقمند می شدم و به سئوالاتش به درستی پاسخ می دادم. ولی ساعتی بعد وقتی باز جو مرا ترک می کرد من دچار بحران فکری می شدم و احساس گناه می کردم. ناگهان از خاطره دوستش تنش لرزید. باز هم به رابطه خود و جامعه نو فکر کرد. هنوز افکارش را جمع و جور نکرده بود که به یاد داستان دوست دیگرش و رابطه وی با پدرش افتاد. او برایش تعریف کرده بود که پدرش روزی وی را می زد و روزی دیگر به وی شکلات می داد. رابطه دو گانه دوستش با پدرش مدام مثل پاندولی بود که بین عشق و تنفر نوسان می کرد. در فضای ذهنی مغشوشش در پنجره اتاق خود را باز کرد. برگی از درختی که چسبیده به پنجره اش بود بر زمین افتاد. این درخت به آن درختی می مانست که در آغاز آمدنش به سوئد چسبیده به اتاقی بود که در کمپ پناهندگان در اختیارش قرار داده بودند. وی درآن اتاق دو ماه زندگی کرده بود. آن روز ها در انتظاراجازه اقامت خود بود. و هر روزش برای او مملو از هیجان و التهاب بود. روز ها را میان اضطراب و شادی سپری می کرد. اضطرابش از ترس آن بود که مبادا او را به کشورش که از آن فرار کرده بود برگردانند. و شادی اش برای گرفتن هر چه زودتراجازه اقامت در سوئد بود. فکر می کرد با گرفتن اجازه اقامت زندگی نوینی را آغاز می کند. در کمپ پناهندگان آدم ها از کشور های مختلفی آمده بودند. با یکی از زنان توی کمپ که از کشوری دور دست می آمد دوست شد. این خانم قصه زندگی خود را برایش تعریف کرد. وی می گفت که من با آنکه شوهرم مراکتک می زد بازهم او را دوست داشتم. سال های سال طول کشید که توانستم به کمک خواهرم به خود آمده و ازش جدا شوم. رعشه بر اندامش افتاد و از ترس فشار خونش بالا رفت. از جای خود بلند شد و کتری را پر از آب کرد تا قهوه ای درست کند.
هنگامی که کتری آب را برفرمی گذاشت از فکر کردن در مورد عشق و تنفر دست کشید. به خود گفت من با دانشی که دارم می توانم معمای جذب شده گان و جذب نشده گان در جامعه نو را بازگشایی نمایم. حال آنکه این معما از فرمول های ریاضی که در دانشگاه فنی سلطنتی استکهلم خوانده بود بسیار پیچیده تر بود. او خودکار خود را برداشت و دو معادله دیفرانسیل دینامیک را یکی برای جذب شده گان و دیگری برای جذب نشده گان نوشت. ساعت ها در بازگشایی دو معادله کوشید ولی در پایان نتوانست گره دو معادله را بازگشایی نماید. از دانش علمی خود در ریاضی کاربردی کمک گرفت و برای حل این معزل با نوشتن الگوریتمی در مت لب[2] به ریاضی اعداد[3] دست یازید باز هم گشایشی حاصل نشد. زیرا که رایانه اش ظرفیت حل مشکلی به این پیچیدگی را نداشت. از جای خود بلند شد و قدمی در خانه زد. نفس عمیقی کشید از نشستن و فکر کردن خسته شده بود. کمی هم کمر درد گرفته بود. بد و بیراهی به میزش داد. و با بی میلی سرانجام به پشت میزش بازگشت. بعد از کمی فکر کردن به دانش خود در علوم اجتماعی و انسانی روی آورد. و کتابی را که از ژولیا کریستوا[4] بنام بیگانه با خودمان[5] خوانده بود ، بیاد آورد که در مورد مهاجرین نوشته شده بود. اینکه جامعه نو در تلاش است به مها جرین وانمود کند که شما نخبه گان مها جر ازغیرنخبه گان تان فرق دارید و مورد ستایش درجامعه نوهستید و شما قابلیت جذب شدگی بهتری دارید. جامعه جدید سعی در دیکته کردن از خود بیگانگی در نخبه گان بود. با خود فکر کرد که این خیالی بیش نیست و از خود بیگانگی مطلق که کاری ناممکن است تنها ما را در فانتزی های خود بزرگ بینی غرق نموده و از شخصیت خود تصوری خیالی و مجازی پیدا خواهیم کرد. این فکر او را نامید نمود و دست خود را با خشمی انفجاری محکم به دیوارکوبید. دستش درد گرفت. سرش را بر گرداند و چشمانش به شیشه کافه ای که روی میزی کمی دورتر از وی بود، افتاد. برآن نوشته شده بود تجارت عادلانه[6]. نتوانست آنرا بفهمد. فکر کرد مگر تجارت عادلانه هم بین ضعیف و قوی وجود دارد. ذهنش متوجه رابطه مرکز و پیرامون[7] شد. دستی به مو ها یش کشید و سپس قهوه را که بر میزش بود و رو به سردی می رفت نوشید. ازمزه و بوی قهوه کلمبیایی لذت برد و جان تازه ای گرفت.
ناگهان قهوه کلمبیایی ذهنش را به سوی موضوع جدیدی چرخاند. بیاد بحث های جامعه چند فرهنگی که این روز ها در وسایل ارتباط جمعی داغ است افتاد. به خود گفت چه بهتر که من هم چند فرهنگه باشم. زیرا که آسان تر می توانم در دهکده کوچک جهانی زندگی کنم. اعتماد بنفس زیادی پیدا کرد وداستان عشق و تنفر را با نفسی عمیق به هوا فرستاد. سپس با خود گفت راستی چند فرهنگه بودن با گوناگونی اش به من لذت بیشتری می دهد و من می توانم از تمام فرهنگ ها بهترو بیشترلذت ببرم. در عشق چند فرهنگه بودن بود که ناگهان تلفنش زنگ خورد. فکرکرد کیه که این موقع شب زنگ می زنه. در برداشتن گوشی تردید داشت. با بی میلی گو شی را برداشت. دوستش بود و کمک می خواست. دوستش گفت که من به جای بنزین از اتانول استفاده می کنم ولی مثل اینکه اتانول به درستی به موتور ماشینم نمی رسه. به وی گفت خب من چه کمکی می تونم بهت بکنم. دوستش گفت به دوستم ک زنگ بزن تا بیاد بهم کمک کنه. گفتگو را قطع کرد و به ک زنگ زد و ماجرا را براش تعریف کرد. گوشی را گذاشت. به خود گفت راستی دولت و مردم در غرب چقدر دیوانه اند ،که برای کاهش آلودگی هوا به شرکت هایی مولد اتانول یارانه می دهند. اما خیلی از مردم در کشور های تولید کننده شکر غذائی برای خوردن نداشته و غذای آنان سوخت ما شین های ما میشه. به کوته فکری خود و آدم ها غبطه خورد. واز سیاستمداران و لوبیست های اتانول بدش آمد.
با کلنجاررفتن با چیز های متفاوت رفته رفته خستگی او را از پا در می آورد. وسایل اش را جمع کرد. یاد پدر بزرگش افتاد که شب ها داستان های کلیله و دمنه را براش تعریف می کرد. او بهش توصیه می کرد که وقتی ذهنت به جایی قد نکشید زیاد فکر نکن چون هم سرت درد میاد وهم فکر کردن خوابت را بهم می زنه. از خو نه برو بیرون و به ستاره ها نگاه کن آرامش می یابی. دوری ستاره گان فکر کردن را از تو دور می کند و ساعت ها از آدمها دور میشی و به اونا فکر نمی کنی. پنجره اتاقش را باز کرد ولی از ستاره ای در آسمان خبری نبود و آسمان سیاه و ابری بود. پنجره را بست. یاد پدر بزرگش و داستان های شبانه او ، به او آرامش داد. دیر هنگام شب بود. بلند شد و به حمام رفت و مسواکش را برداشت و با خمیر دندانی که در چین تولید شده بود ، مسواک زد. و شادان به طرف اتاق خوابش رفت که بخوابد. وقتی پتو بر سر خود کشید از آرامش چند فرهنگی بودن به خواب عمیقی فرو رفت.
غنی مجیدی
20 مارس 2009
[1] شرکت تلفن همراه سوئدی
[2] Math Lab
[3] Numerical method
[4] نویسنده ، زبان شناس و مهاجر بلغاری ساکن فرانسه
[5] stranger to ourselves
[6] Fair trade
[7] centre and priphery
