تهران
از کنارخیابان گذشت. پایش به سنگ فرش های شکسته خیابان خورد. از واژگونی رهایی یافت. گویی شهرنشینان از پیاده روهای بدقواره و سنگ فرش های شکسته خطرناک لذت می بردند. هنوز از شر سنگ فرش های بد عنق خیابان رهایی نیافته، که خط عابرپیاده در جلوش ظاهر گشت و می خواست از این سوی خیابان به آن سوی آن برود. خطوط عابر پیاده پیش روبه دلیل دلتنگی از بی توجهی شهرداری رنگ پریده بوده و به عنوان اعتراض به جهت های خلاف میل عابرین رو برگردانده بودند. وی چون روش عبور موج آسا ، از خط عابر پیاده از یاد برده بود، از ترس منتظر ایستادن ماشین ها ایستاد. اما ماشین ها گویی به ایستادن و نفس کشیدن عادت نداشتند. تا اینکه به لطف وهمت عابری زبردست ومهربان، آرام آرام به آن سوی خیابان هدایت شد. برایش جدال ماشین ها در خیابان برای اثبات وجود خود، به نبرد قدرت میان حیوانات در آمازون می مانست. انگار انسان ها خيال پذيرش شكست درعرصه رانندگي با راه دادن به دیگران را نداشتند ورقابت ازعرصه فيزيكي به عرصه جنگ آهن آلات منتقل شده بود .
آلودگی هوا آسمان را به زمین نزدیک کرده و نفس کشیدن را بر وی سخت کرده بود. دلش از رفتار آدمیان گرفت. و آلودگی هوا که شاید با آلودگی پسرفت فرهنگی گره خورده بود، در مقابل چشمان خود دید. از ترس پسرفت فرهنگی از خیابانی کوچک گذر کرد. در این خیابان خالی از آدمیان، ذهن خود را از اندیشیدن به پسرفت فرهنگی خالی نکرده بود که ناگهان با درختان کج شده مغموم روبرو گشت. درختان به سوی وی نگاه کرده و از وی برای جلوگیری از خم گشتگی خود توسط آدمیان تقاضای کمک کرده و از بی مهری و ستم آنان نالیدند. درختان خم گشته ی بی پشتیبان، از پیاده-روی خوری مردم، که آنرا از نابرابری و ناهمگونی خانه ها می شد دید، ملتمسانه شکایت کردند. با شرمندگی از بی پاسخی به درختان از خیابان درختان دلتنگ با گام های بلند بسرعت خارج گشت. و با گشت و گذار در شهرغریبگی میان درختان و آدمیان را در بسیاری از دیگرنقاط شهر مشاهده کرد. گویی آدمیان و یا به عبارتی دیگر گونه آدمیان در تهران از فضای سبز کینه و نفرت داشته و بي محابا درختان زيباي شهر را در طي سالهاي متمادي از ريشه كنده بودند. از تهران زيبا و سرسبز سالهاى پيش خبرى نبود.
بعد از پیاده روی طولانی میل دستشویی داشت. از دستشویی به دستشویی دیگر رفت و هر دستشویی را که دید از کثیف بودن آن شگفت زده گردید. فکر کرد وقتی به یونان و یا ترکیه سفر کرده بود، دستشویی ها در آن کشورها بر خلاف اینجا خیلی تمیز بودند. فکر کرد: نکند در ایران مردم فکر می کنند که : من که دستشویی رفتم پس به من چی که دستشویی برای دیگران کثیف بشه. وبا اینگونه رفتار فردیت غیر اجتماعی شده خود را به دیگران ترجیح داده و به رقابت بیولوژیک حتی درعرصه توالت عمومی با نادیده گرفتن دیگران ادامه می دهند ؟ و یا شاید مردم به کثیفی دستشویی های عمومی عادت کرده و ازکثیفی دستشویی های عمومی لذت می بردند؟ پاسخی برای این معمای پیچیده رفتار آدمیان درعرصه دستشویی عمومی در تهران نیافت و به راه خود ادامه داد . ناگهان در گوشه ای دیگر از خیابان چشمش به کارگرانی افتاد که به کار ساختمانی مشغول بودند. با شگفتی مشاهده کرد که کارگران هیچ کدام لباس کاری که محافظ جان آنان در برابر حادثه باشد، بر تن نداشتند. به نظرمی رسید که امنیت محیط شغلی برای کار فرما اهمیتی نداشت. بدتراز آن کارگران برای گرم کردن خود با چوب درختانی که روز بروز در تهران کمیاب تر می شوند، آتش روشن کرده بودند. این کار نگرشی دیگر در مورد امنیت در محیط کار، را بازتاب می نمود.
از پیاده روی خسته شد.به سوی ایستگاه اتوبوسی که در نزدیکی بود رفت. اتوبوس زشتی را دید که پوسته بد رنگش را از دست داده و به آلوده کردن هوا با گازوییل مشغول بود. از قیافه اتوبوس ترسید اما دلش به حال آن سوخته و به وی نزدیک شد. اما ازدحام درون اتوبوس چنان بود که از سوار شدن پشیمان گشت. با خود فکر کرد آیا کسی به فکرافزایش تعداد اتوبوس ها نیست؟ و یا زیبایی اتوبوس ها فراموش شده اند؟ ناگهان تصویری از چهار گوشه ایران با رنگ های زیبا و شاد ایرانی از جلو چشمانش عبور کرد. با خود گفت، گویی شرکت اتوبوس رانی از رنگ پریدگی و زشتی اتوبوس ها لذت برده ویا حس زیبایی و زشتی در آنان ناپدید و زشتی را زیبایی می پندارند؟ از ترس افسردگی، تلاش درفراموش کردن زشت رنگی اتوبوس ها نمود. سرخود را برگرداند، چشمش به ساختمان های دودی افتاد. ساختمان ها از دود ماشین ها سیاه شده و زیبایی خود را از دست داده بودند. با خود گفت :گویی در تهران کسی به فکر تمیز کردن ساختمان ها نبوده و مردم محاصره گشته در میان دود و آلودگی، هم تمایلی به دیدن ساختمان ها ندارند؟
در پایان با دیدن صحنه های متفاوت در یک روز گشت و گذار درتهران ، سئوال هایی در ذهنش چرخیدند واو با نومیدی از خود پرسید: آیا جان آدمیان در تهران ارزش محافظت داشته و یا اینکه همگان در تهران زندگی را با خطر تلفیق کرده و از خطر در تمام عرصه های زندگی لذت می برند؟ شاید نوعی لجام گسیختگی رفتاری در تمام عرصه ها در جریان است؟ اززیبایی و تمیزی چه خبر؟ سرنوشت درختان و فضای سبز برای امروز و فردا چه خواهد شد؟ آلودگی هوا کی قرار است مردم را در نفس کشیدن اختیاری رها کند؟ اتوبوس ها کی قرار است با رنگ های زیبا ظاهر شوند؟ و کی آرامش به خیابان ها برمی گردد؟ و از مهمتر کی قرار است انسان ها با همکاری اجتماعی برای بقای خود و تهران تلاش کنند؟ پاسخ را به همگان سپرد. به خانه نزدیک شد. از اینکه به خانه نزدیک شده بود، نفس راحتی کشید. درخانه را بست و برای مردم و مدیران شهری آرزوی اندیشیدن به فرهنگ رفتاری انسان اجتماعی شهری، و نیز انکشاف گسست تاریخی رفتاری، و نگاهی زیباشناسانه و پایدار به شهر و جنبنده های در آن نمود.
آذر ماه 1395
