تولد و اختیار
د ردی وجود مادر را فرا گرفت و ناگهان کودکی به جهان پرتاب گشت. آمدن به جهان را خود انتخاب نکرده ، اما با لبخندی شیرین آنرا پذیرا گشت. زمان گذشت و دوران کودکی را با بازی در کوچه های تنگ و باریک ونیزدر خیابان باریک محله سپری کرد. نوجوان بود که بار دیگر طوفانی وحشتناک وزیدن گرفت و دشت و صحرا را درنوردید و این بار وی را بی اختیار به دیاری دیگر پرتاب نمود. پیوسته آرزو می کرد که طوفان برآمده از ناکجا آباد، از بالای سرزمینش گذر کرده و وی باردیگر در کوچه های تنگ و باریک و خیابان پر درخت محله قدم زده و هویت گمشده خود را که با سنگفرش ها تعریف شده و معنا یافته بود، باز می یافت. اما این طوفان نه تنها آرام نگشته بلکه با شدت بیشتری به درو کردن خاک و خاشاک ادامه داده ومجالی حتی برای انسان های مانده در زیر خاک را برای برخاستن فراهم نکرد و آرزوی نهفته ی بازگشت را در دل وی را باز هم ناخواسته سرکوب نمود. بی اختیار در سرزمینی دیگرزندگی را ادامه داده و شیرینی و تلخی های آنرا تجربه نمود. گاه نیز برای یافتن اختیار بر روی برف ها ی زیبای آرامیده بر گل و خاک، جست و خیز کرده و شادان با لیز خوردن برروی برف ها مسیر خانه را با اختیارطی می نمود. زندگی ادامه داشت وتا اینکه تولدی دیگر یافت و زمستان را با شادمانی همراه با تولد خود جشن گرفت. و رویای بازگشت را در جعبه قلب خود نگهداری کرده و شمع آن را با امید در قلب خود روشن نگهداشت.
