محیط دانشگاه
مه زیبایی همه جا را فرا گرفته است. من مشغول ورق زدن کتابی هستم. ناگهان صدای یونانی ها از پشت پنجره اتاقم بگوش می رسد. حواسم پرت شده و متوجه زبان یونانی می شود. از پنجره به بیرون نگاهی می اندازم و از هوای مه آلود لذت می برم. سپس کتا بم را بسته وبرای زدودن خستگی راهی قدم زدن در محوطه دانشگاه می شوم. کارگران انگلیسی در گوشه ای دنج ، خانه ای کوچک را می سازند. کارگری انگلیسی کراوات زده وسایل کارش را از ماشین خالی می کند. کمی آنطرفتر چند شاگرد چینی ادای انگلیسی ها را در آورده و با گفتن کام آن[1] با هم شوخی می کنند. در گوشه ای دیگر شاگردانی را می بینم که رنگ های جها نی شده سبز، سرخ وبلوند را برموهایشان مالیده تا به دهکده جها نی یک سویه تعریف شده، بپیوندند.
از محوطه دانشگاه عبور کرده و به دوستی دیگرکه درشرق خانه من زندگی می کند، سری می زنم. دوستان یونانی اش میهمان او هستند. در گفتگوی دسته جمعی، آنان از آمریکا و هژمونی آن در جهان انتقاد می کنند. گویی همچنان امپراطوری یونان قدیم در ذهنشان جاری ست. به خود می گویم که ما نیزهمچون یونانیان، فرایزدی امپراطوری پارس در خیالمان افراشته و پابرجاست. ولی ما حاضر نیستیم این فر را به دادگری بسپاریم. از خانه دوستم خارج شده و به دوست پاکستانی ام زنگی زدم . با هم قراری گذاشتیم برای قهوه ای سیاه در سرزمین سفیدان. راستی بر خلاف آ نچه رسانه ها درغرب تصویر تند و خشنی از پاکستانی ها ارایه می کنند، آ نان مردمانی بسیارخوب، مهر بان و صادقند. بعد از ساعتی نوشیدن قهوه سیاه در سرزمین سفیدان از دوست پاکستانی ام خداحافظی کردم.
روز جمعه است و من از سر کنجکاوی به نماز جمعه دانشجویان عرب که در مرکزی موسوم به مرکز چند عقیده ای[2] در دانشگاه است، سری می زنم. در صف پایانی نماز جماعت می نشینم و به گفته های امام جمعه گوش می کنم. امام جمعه که دکترای فیزیک دارد در مورد استفاده از پوست گوسفند مرده در صحرا برای لباس دوزی سخنوری می نماید. وحرام یا حلال بودن این کاررا توضیح می دهد. خسته می شوم. فرصت را غنیمت شمرده ویواشکی از صف نماز فرارمی کنم .
پس از ترک نماز جمعه، در میدان کوچک دانشگاه اندونیزیایی را که به تبلیغ مسیحیت مشغول بود، را دیدم. از سر کنجکاوی با وی گپی زدم. در گفتگوی کوتاهی که میان من و او رد و بدل شد ، گفت که: پاسخ همه مشکلات جهان در انجیل است. و آنچه که در گذشته و حال و یا آینده اتفاق خواهد افتاد در انجیل پیش بینی شده است. به وی گفتم که بسیاری از نوشته های انجیل به نقش شبانی مسیح و گوسفندی انسان اختصاص داشته و یا ازخشونت های اشغال گران در شهر های دیگردینان گفتگو دارد. اما او دست بردار نبود. رو بمن کرد و گفت بدون دل صاف ، تو دانش سرشار نهفته در انجیل را نخواهی فهمید. از وی تشکر کرده وبا کمی سردرد ازوی عبور کردم. در راه به دانشجویان انگلیسی برخوردم . آنان نیز در رویای اینکه آفتاب هرگز درامپراطوری بریتانیا غروب نمی کند بودند. اما آنچه که برایم از تجربه دوستی با انگلیسی ها جالب بود اینکه آنان همواره می پنداشتند که من سوئدیم و هیچ گاه از من نپرسیدند که کجایی هستی. حال آنکه سوئدی ها هرگز مرا سوئدی ندانسته و نمی دانند، که جای خوشحالی دارد و نشانگر این است که خواستار الیناسیون (از خود بیگانگی) من نیستند. ولی خسته کننده اینکه هر بار با آنان برخورد می کنم دوباره می پرسند کجایی هستی؟ و من نیز بی معطلی می گویم ایرانی، آمده از یک ده دورافتاده زیبا در کنار خلیج فارس. روزم را با خستگی اما با زنبیلی پر از تجربه فرهنگی به پایان می برم و به اتاق کوچک خود بر می گردم و رویای قدم زدن در ساحل زیبای روستایم را در ذهن خود دنبال می کنم.
غنی مجیدی
تابستان 2004
[1] بیا
[2] Multichaplaincy faith centre
