دانشگاه و باران
دانشگاه تنها جای درس نیست. امروز در قهوه خانه ورت[1] دانشگاه اسکس کافه ای جهانی شده می نوشم. در نزدیکی من چند صندلی آنورتر دخترانی پرتاب شده به طبقه ای جدید درباره خانه های خود در فرنگ گفتگو می کنند. چند صندلی آنورتر دانشجویان چینی با لباسهای غیرمائویی و آوانگارد به نوشیدن قهوه های جهانی شده کاپچینو و لاته مشغول هستند. راستی من در طی سه سال تدریس دراین دانشگاه، هر گاه که از شاگر دان چینی اسمشان می پرسم، اسامی فرنگی می شنوم . درمیان شاگردان چینی پسر اسم های جاکی ، روبرت و جورج رایج و در میان دختران چینی نام های امیلی ، الیزابت و کاترین. تناقض میان اسامی شاگردان چینی در لیست کلاس و اسامی بازگو گشته را نمی فهم. و در پگاه مه آلود این سئوال برایم پیش آمد که: چرا شاگردان چینی من از اسامی خود فرار می کنند؟ و راستی خود باختگی انسان های جهان دیگر[2] چرا این قدر شتاب یافته است؟ پاسخ را به کاپچینو و کافه لاته واگذار می کنم وبه کافه 3 نزدیک می شوم.کافه 3 پر از شاگردان چینی و شاگردانی از دیگرکشورهاست. وارد کافه شده و شاگردانی چند که با ولع بیکن[3] پر چرب را گاز می گیرند، می بینم. گزارش دیلی تلگراف در مورد رابطه چاقی انگلیسی ها و غذا های خرت و پرت در ذهنم عبورمی کند. و پس ازاندکی کنجکاوی بی پاسخ، خروج از کافه 3 را ترجیح داده و با فکری لنگان خود را آماده فرار از شر باران کج خلق انگلیسی نموده، وهمزمان در دل عاقبتی خوش برای
غیر فرنگیان آرزو می نمایم
2006 فوریه
[1] نام کافه ای ست
[2] منظورم مردم کشور های در حال توسعه است
[3] غذایی انگلیسی
