تخیل
از خانه خارج شده تا در شهر قدمی زنم. راهی جستجویی خیالی گشتم. درایستگاه اتوبوس خانمی تنومند که گویی خیالاتی شده بود، به هر طرف می نگریست. پس ازآن اتوبوسی را گرفته ودقایقی چند به شهر پا گذاشتم. درمرکز شهردرجایی که به پلاتان مشهوراست شماری خارجی تبار با ناخوشی روزگار، درقرارگاه تخیل به جستجوی خیالاتی شدن بودند. در گوشه ای دیگربرخی چرت زنان گپی را میان خود رد وبدل می کردند. کلمات پرتاب گشته درهوا نا آشنا به نظرمی رسید. با دیدن تصاویر مختلف زندگی آدمیان گمنام که به تابلوهای متنوع نقاشی می مانست، به خود اندیشیده و با تخیلی ناقص فرازونشیب زندگی نا شناخته و پیچیده ی آنان را درذهنم چون فیلمی مرور کردم. به خود گفتم، اینان یا بریدگی اجتماعی به ارودگاه تخیل پرتاب کرده و یا ازخویشتن خویش که بر دوش آنان سنگینی کرده، قصد فراررا دارند.
اندیشیدنم به سنگ ذهن خورد و از ترس ازآن فرار نمودم. راهم را ادامه دادم. به مهاجرتبار دیگری برخوردم که درگرما کت وشلواری پوشیده و با تکان دادن دستانش چیزی زیرلب زمزمه می کرد. درادامه مسیر به آفریقایی تباری برخوردم که لباسی سر تا پا سفید پوش و کلاه عرق چین آفتاب گیرزیبایی با رنگ های شاد آفریقایی برسرداشت. با خیالی شادان و غرورآمیز خرامان گام برمی داشت. شاید به دنبال هویت زنگ زده خویش درعصرجهانی شدن می گشت و یا می خواست به جهان اثبات کند که: من سنتی می پوشم، پس هستم. خیابان را ادامه دادم. انسان های جو واجوری ازکنارم گذشتند. مردی بر بازوان خود خال کوبی کرده، دختری آرایش سنگینی بر صورتش سنگینی می کرد وآنسوتر پسری موهای مغشوش خود را با درهم ریختگی جهان سازگارکرده بود. پس از عبور از لابلای جمعیتی بسیار، به خود بازگشتم و عینک آفتابی ام را بخشی ازاثبات خود یافتم. و راهم را با هویت عینکی ادامه دادم.
غنی مجیدی
استکهلم تابستان 2003
