رقابت تا پایان عمر
در ایستگاه قطار منتظرم. ناگهان آقایی از نوع خودم[1] اما چند سالی بزرگتر از من ، با چشمان نافذ ش به من نگاهی می اندازد. در جستجوی چیزی بود و شاید هم در پی مقایسه خود با جانوری از نوع خود. به چهره ام که نگاه کرد سریع از خطوط آن رد شد. چیزی برای قیاس نیافت. شاید هم حس کرد با تکیده چهره اش و اندک سرحالی چهره من نبرد را نیاغازیده، باخته بود . با سرعت چشما نش بر دیگر اندامم دوخت .چون قدم را کوتاهتر دید برق خو شحالی درچشمانش درخشیدن گرفت. اما به پالتو و شالم که نگاه کرد آن را بهتر از پالتو وشال خود یافت غمگینی را در چشمانش دریافتم. ولی او ندانست که لباس های من عمری چند ساله دارند و جایی برای مقایسه وجود ندارد. پس از آن به گوشه ای از ایستگاه قطار خزید و با ردیگر به زعم خود بازی را به جانوری از نوع خود باخته بود. و در انتظار رقابتی دیگر و بازگشت اعتماد بنفس سفر خود را ادامه داد.
[1] از نژاد من
